سفارش تبلیغ
دستبند بلوتوث ویبره
فقط عشقو لانه ها وارید شوند
 
فقط عشقو لانه ها وارید شوند
درباره وبلاگ


لینک های ویژه
پیوندها
نویسندگان
  •  ()
لوگو

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 11
  • بازدید دیروز: 98
  • کل بازدیدها: 29958

صفحه نخست تماس با مدیر پست الکترونیک RSS ATOM قالب وبلاگ درباره وبلاگ مهم نیست جه مدرکی دارید مهم ان است که جه درکی دارید\ دلخوش ازانیم که حج میرویم غافل ازانیم که کج مرویم کعبه به دیدار خدامیرویم او که همینجاست کجا میروم حج خداجز ه دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست با تشکر مرتضی غلامی\ انتخاب برگ زرینی است بردفترافتخارات وارزش آفرینی های روستایمان منامن.این انتخاب رابه مردم شریف ودوست داشتنی خورش رستم ،هشجین . خلخال _هشتجین -منامین -اردبیل - ومخصوصا مردم خوب وورزش دوست منامین،هم چنین برخانواده ی شما فوتبالیست ارزنده تبریک وتهنیت عرض می نمایم وبرخود می بالم که جوان شایسته ای ازایل وتبار خودم وهم روستایی های خودم به تیم ملی کشورم راه یافته است\ انتخاب شایست
صفحه نخست تماس با مدیر پست الکترونیک RSS ATOM قالب وبلاگ درباره وبلاگ مهم نیست جه مدرکی دارید مهم ان است که جه درکی دارید\ دلخوش ازانیم که حج میرویم غافل ازانیم که کج مرویم کعبه به دیدار خدامیرویم او که همینجاست کجا میروم حج خداجز ه دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست با تشکر مرتضی غلامی\ انتخاب برگ زرینی است بردفترافتخارات وارزش آفرینی های روستایمان منامن.این انتخاب رابه مردم شریف ودوست داشتنی خورش رستم ،هشجین . خلخال _هشتجین -منامین -اردبیل - ومخصوصا مردم خوب وورزش دوست منامین،هم چنین برخانواده ی شما فوتبالیست ارزنده تبریک وتهنیت عرض می نمایم وبرخود می بالم که جوان شایسته ای ازایل وتبار خودم وهم روستایی های خودم به تیم ملی کشورم راه یافته است\ انتخاب شای

دوشنبه 1 اسفند 90 :: 10:14 صبح ::  نویسنده : مرتضی غلامی منامن

 

پروردگار مهربان، ذره ای اندیشه به انسان هدیه داد


وبه هیچ آفریده ی دیگری نداد.زن را زیبایی داد، برای مرد; مرد را بردباری داد، برای زن;


تا پیوند کنند و در کنار هم آرام گیرند.پیامبران را فرستاد تا به انسان درس عشق بیاموزند و فرمان داد که


از اندیشه بهره برند تا عشق پاک بماند و یاران با هم مهربان باشند.، شکر گزار آفریدگار باشند تا رستگار شوند;



سپاسگزار یار باشند تا بهروز شوند;آنگاه فرزند آورند، به پرورش او پردازند و همه شادمان باشند.


اما، آگاه شد که انسان اندیشه بکار نبست;شکوه، جای عشق نشست و اندوه، جای شادمانی گرفت.


نو عروسان، گریان و تازه دامادانف سر در گریبان شدند،


مادر زنان، برآشفته و مادر شوهران، نالان شدند!، نونهالان سرگردان و مادر بزرگان، گریان شدند


و پدر بزرگان آزارده شده، به چاره جویی پرداختند.، اما رایزنی به کار نگرفتند، آنگاه دوران پر کار،


خسته و اندوهگین شدند.غافل از آنکه داستان عشق را نه در دادگاه، که در نهاد انسان نوشتند...!


چون آن را گرفتم، این را مینوسیم...هدف از آفرینش زن و مرد را، اساس قرار دادم،


دانش را ابزار و صفای فرهنگ ایرانیان را با آن همراه کردم، و به شما تقدیم میدارم، و به همه ی آنان که از رنج یاران اندوهگین هستند.اگر این نوشته بتواند، جوانی را در گزینش همسر یاری دهد،یا بر شادی یاران بیفزاید،


یا قطره اشکی از چشمان نو عروسی بزداید،یا چهره ی در هم تازه دامادی را بگشاید،، یا کودک سرگردانی را سرو سامان دهد،،یا مادران برآشفته و نالان را آرامش دهد،، یا از دلهره ی پدران بکاهد;آنگاه به هدف خود رسیده ام





موضوع مطلب :

دوشنبه 1 اسفند 90 :: 10:13 صبح ::  نویسنده : مرتضی غلامی منامن







پروردگار یکتا اراده کرد که آدمی اندیشمند باشد.پس ذره ای از اندیشه به او هدیه کرد، و این هدیه را بر هیچ آفریده ی دیگر نداد.پس، انسان به معرفت نزدیک، و یگانه اندیشمند در جهان هستی شد!.در رویارویی با دشواریها از این معرفت بهره ها برد.


اما اندیشه به این بسنده نکرد و فراتر از آن،، به شناخت جهان روی آورد و، به کشف و رومز و راز آن پرداخت.


آدمی از بزرگی کائنات محسور شد، آنگاه، ساختن آغاز کرد، از شناخت جهان به خود بالید


و از لذت ساختن سرمست شد، به حیاط دل بست، حسرت حیات جاودانی خورد، اندوهگین، خسته و دلتنگ شد...


آنگاه به تماشا ایستاد!، اندیشه بدینجا هم از تکاپو بازنایستاد، چرا که از آغاز با آرامیدن ناسازگار بود، پس به پرواز در آمد، و تن خسته را به دنبال خواست، زیباییها دید، تن را کنار آنها جای داد، این بار فراتر از شناخت کائنات رفت، و از ساختن ابزار، بیشتر خواست!


چشم جهان به زیباییها دوخت، و به تلطیف روان پرداخت، تن آزرده تیمار خود، دل بهانه گیر آرام گرفت، و اندوه فروکش کرد


چرا که زیباییها، بسیار دید، و لذتها، فراوان دید، ولذتها، فراوان برد، آنگاه به شناخت زیبایی روی آورد


و به سرچشمه ی آن کنجکاو شد، کشف رمز و راز جهان، و ساختن ابزار را ساده تر




ولی معرفت زیبایی را بسی دشوار دید، فهم گیتی، زاییده ی حس پویندگی، و ساختن از بهر آسایش است


اما معرفت زیبایی برای آرامش است، و آرامش برتر از هر ارزش


و براستی که انسان همواره نیازمند آرامش است، معرفت زیبایی با همه ی اندکی، آدمی را شیفته ی زیبایی کرد


در این سرای ناپایدار به زیباییها دل خوش کرد، در وصف آن شعرها سرود، و به آفرینش افسانه ها پرداخت ، گونه ی یار، با شادابی برگ گل همتا کرد، نگاه چشم شهلا، از آهو بر گرفت، و از چشم یار، همان خواست!


زیبایی قامت سرو و شمشاد، در پیکر یار کاوید، از غمزه ی گل و نغمه سرایی بلبل، رمز عشق ورزی و از سوختن پروانه


آیین فداکاری آموخت، آنگاه خرد، هم آوا جست و جو کرد تا همسرایی کنند


پس نگار را ندا داد، از آرزوی او پرسید، از آمال خود، با او گفت، باهم راز و نیاز کردند، از هماهنگی ها، سر سخن باز کردند


احساس نیاز به یکی شدن کردند، تا کنار هم آرام گیرند، همزبانی، آغاز و همدلی آشکار شد، دل، گرم و اندوه، کم شد، نوای مهر ساختند


و ترانه یکی شدن سرودند، آنگاه، در مغازله، با هم همسرا شدند(همسورا)


کلام موزون گفتند، و شعر عشق خواندند، از زیبایی، معرفت یافتند، زیباشناس و با منشا زیبایی آشنا شدند، آفریدگار را ستایش کردند


و سپاسگزار هم شدند، در کنار یکدیگر، حیاط را زیبا دیدند، دیگر غصه ی حیات جاودانی نخوردند!، به بهشت برین دل بستند


که آنجا نیز، با نگار باشند، اندیشه از جسم یکدیگر بر گرفتند، و به ذهن هم راه یافتند


از دام دل جستند، به روان هم پرداختند، اندیشه ها، با هم به پرواز درآمدند، با همخوانی اندیشه ها، همنوایی کردند


آنگاه، هماهنگی آغاز شد، و خرد شکوفا شد، همدلی، پنهان و همفکری آشکار شد، شناخت جهان، ساده تر، ساختن ابزار، آسانتر، و معرفت زیبایی بیشتر شد!، همخوابگی رفته رفته رنگ باخت، عشقبازی، کم کم آغاز شد، دلها به زاری گلایه از یاران کردند که


نخستین تمنا، از ما بود، تپش خویش به سودای همبستری تن ها داشتیم، اکنون اندیشه به پامالی ما آمد، این از رسم آدمیت به دور است، و آیین زندگانی نیست، اندیشه نهیب سرداد، قلب را بر جای خود بنشاند، گفت با دل، با ما ز آدمیت می گویی، آدم، فقط ما هستیم، تو چه دانی آیین زندگانی را؟، ما بودیم که در زندگی دادیم!، هر جا که پای نهادی، قائله به پا کردی، ما آن را سرو سامان دادیم!


با خودسری، پشیمانی به بار آوردی، ما بار ندامت را تحمل کردیم!، تو، انسانیت پامال کردی، ما درس مردمی دادیم!، آنگاه به آرامی گفت:بدان ای دل، ما معرفت، از عشق، نظارت، بر احوال تو، و اختیار، بر همه ی اندامها داریم!، پا به فرمان ما، با یار همراه شد، دست به دستور ما، با یاد همراه شد، دست به دستور ما، نگار را نوازش کرد، ای دل، تو هم هر تپش که داری از ماست، یک گل خودروی را، در انبوه خار و خس




ما بودیم که قشنگ خواندیم، و یار را در کنار آن بنشاندیم.ما از عشق، معرفت و از زیبایی، شناخت داریم، شهوت را هم میشناسیم!، شهوت را رها باید تا عشق جای آن گیرد، شهوت، جان بسوزاند، عشق، تن را قوی سازد، شهوت، زاییده ی خودخواهیست، عشق، مادر خودسازی است، همبستری، بیمار کند جان و روان را، عشقبازی، شفا بخشد بیماران را، هم تن، هم روان ایشان را، همبستری، فرو افکند انسان را


هم از دیده، هم از اندیشه ی انسانها، عشقبازی، به تلطیف روان می پردازد، به زیباسازی اندیشه و گفتار می انجامد


همبستری، رفتار همه ی حیوانات است، اما عشقبازی، تنها، مختص انسانهاست!، پس ما نه همبستری، بلکه عشقبازی را آرزو داریم


او که ز پیوند با انسان گفت، از اسرار نهان آگاه بود، از تو هم، شناخت کامل داشت!


پس آنگاه، ما را هدیه به انسان داد، پیوند مرد و زن، همگامی جسمها یا چسبیدن تن ها نیست، همدلی یاران و سازگاری اندیشه هاست، همدلی یاران هم، همسویی آمال است، زیبایی زناشویی، در هماهنگیها و فداکاریها، در خودشناسی و آشنایی با اندیشه ی یار، و معرفت از نیازهای نگار است، احساس و نیاز همسر را، در چهره اش خواندن، و برآوردن آن، پیش و بیش از درخواست اوست، در گرفتاری ها، غمخوار هم بودن، در بیماریها، پرستار هم شدن است، خود را جدا از یار ندیدن، در میان دوست و دشمن، آبرومندانه زیستن


به هر بهانه، همسرایی کردن، همنوا بودن، با هم راز و نیاز داشتن


همیشه سخنی تازه و دلنشین در دهان کاشتن، وقت شناس بودن، سخن بجا گفتن، هنگام با هم بودن، از ته دل خندیدن، در کوه و دشت، با هم همراه شدن، گاهی لقمه بر دهان هم گذاشتن، هدیه به هم دادن، خاطرات شیرین، برای هم آفریدن


با ویژگیهای یکدیگر آشنا بودن، ویژگیهای هم را رعایت کردن


به علایق هم پی بردن، به علایق هم علاقه مند شدن، روزهای مهم زندگی همسر را به یاد داشتن


حرمت این روزها را نگاه داشتن، زادروز وی را با شادی جشن گرفتن، دست در دست هم، همگام شدن، یکدیگر را با مهر و صفا میهمان کردن


ولو به یک بستنی یا غذایی مختصر اکتفا کردن، نگاه محبت آمیز به هم انداختن، و با نیم نگاهی گیرا، نگاه یار را پاسخ دادن، خوبیهای همسر را همواره در نظر داشتن، رمز شادی و بهورزی هر دو است، ستایش نیکی همسر، زیباترین رفتار یاران است


رنج زندگانی، همیشه هست، غم را هم در کنار دارد، اما با یار خویش بودن، رنج را کاهش میدهد، غم را به فراموشی می سپارد


پیوند مقدس زناشویی که گفتند، چسبیدن تنها نیست


بلکه پیوند اندیشه هاست، تنها هم آغوشس نیست، بلکه عشق بازیست، همخوابگی، تنها در بستر است، آن هم برای چند لحظه


و هریک تنها، فقط برای رفع نیاز خود، و گاهی با اندوه و پشیمانی همراه است، تازه فقط در اوایل جوانی، سپس دوری از هم، و گاهی فرونشاندن شهوت، همبستری، یعنی در شناخت نیکی یار ناتوان شدن، و بدیهایش را بزرگ دیدن


تلخ زبانی کردن، بیزاری گوش از شنیدن پند، قلبی سرد داشتن، از سنگ، سخت تر شدن، با دیدن یار، دیگر به تپش در نیامدن، به زندگی بدبین شدن، به حرمتی به همنوع، و هزاران درد دیگر...


اما اگر اندیشه های زن و شوهر پیوند یابند، آنگاه در تمام عمر، با هم عشق بازی خواهند داشت


آن هم نه تنها در بستر یا به هنگام هم آغوشی، بکه در همه ی لحظه ها، در گفت و گو، قدم زدن، غذا خوردن و...


پیوند زناشویی هماهنگی در همه ی کارهاست، آن هم با شناخت تواناییهای یکدیگر، و پذیرش ناتوانیهای خود، پیوند زناشویی در همسویی هدفهاست، و آن هم برای رسیدن به آرامش، که آن آرامش، هر چیز در جای خود باشد


غم به دل ها نبارد، استعدادها بارور شوند، انگیزه ای برای تلاش باشد، نوعدوستی به همراه آورد


گرفتاریهای زندگی، همانند کار محسوب شود، دیگر غصه ای نباشد، فکر جایش را بگیرد، حسادت هرگز نباشد، رقابت پیشه شود، وقت، ارزش یابد، از بیهوده گویی پرهیز شود، کار خلاف کاهش یابد، سعادت مردم مهم شمرده شود، ذهن به تکاپو بیفتد، نه با افکار بیهوده، که با اندیشه های عالی، و انسان، خودشناسی پیشه سازد تا به خداشناسی رسد، سخنان شیرین بگوید، شهد از زبانش ببارد، گوشهایش تیز شوند، برای پند و اندرز، به هر سو بال گشایند، پاها نیرو گیرند، برای رفتن به قله ی دماوند


آن را تپه ای سرسبز ببینند، نه آتشفشانی سردو خاموش!، قلب، گرم شود، ضربانش آهنگ عشق باشد، با دیدن یار، هردم به تپش درآید


چون سخن اندیشه بدینجا رسید، دل، تاب تحمل از کف بداد، خون گریست، به اظهار ندامت پرداخت، و با شرمساری فریاد زد


 عشق چیز دیگریست...







موضوع مطلب :

سه شنبه 18 بهمن 90 :: 7:51 عصر ::  نویسنده : مرتضی غلامی منامن



دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی:

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن
(تقدیم به خودم)





موضوع مطلب :

دوشنبه 17 بهمن 90 :: 9:0 عصر ::  نویسنده : مرتضی غلامی منامن













پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت: میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…


 


چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:


سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)


قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…


 


 


آنقدر دلش شکسته بود که اشک توی چشماش همینطوری داشت حلقه میزد.


رفتم پیشش گفتم چی شده، با همون حالتی که روی چرخ دستی نشسته بود گفت دلم گرفته میگفت یه روز عاشق بوده، میگفت خیلی ها دوسش داشتن.


 


نمیتونست زیاد حرف بزنه آخه زبونش میگرفت شدیدن با همون لحن وقتی داشتم از پیشش میرفتم گفت تو رو خدا نرو وایسا یکم با من درد دل کن.


بغلش روی یه صندلی چوبی نشستم.


میگفت وقتی دم پنجره میشینه و گریه میکنه، همه بهش میگن دیوونه.


میگفت آخه تقصیر من شد که رفت ((یارش و میگفت)) همون که یه مدت بهش عشق می ورزید انگار چند سال بود ندیده بودش. وقتی گفتم الان کجاست؟


گفت نمیدونم ولی امیدوارم حالش خوب باشه.
میگفت وقتی که سالم بودم همه دورم میچرخیدن ولی الان یکی نیست یه سلام بهم بکنه.


میگفت اومد من و رو تخت بیمارستان دید وقتی دکترا بهش گفتن فلج شدم و دیگه مثل قبل نمیتونم حرف بزنم انگار دنیا رو، رو سرش خراب کردن برای اینکه من و با این حال و روز نبینه رفت، رفتش برای همیشه، الانم منتظرش هستم.


گریم گرفت نمیتونستم وایسم پهلوش رفتم … رفتم فقط یک چیز، فقط یک چیز و خوب فهمیدم آدما هیچ وقت یه آدم و به خاطر خودش نمی خوان …


 


سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟


هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و


گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟


 


لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟


دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟


معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم


لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید


و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم
با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری



من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو …


و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم .اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام


فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم


من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما.توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش


دوستدار تو (ب.ش)


لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بودمعلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگانلنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟


ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان


دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن…
لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد…






موضوع مطلب :

شنبه 15 بهمن 90 :: 11:48 عصر ::  نویسنده : مرتضی غلامی منامن


هنوز عادت به تنهایی ندارم


باید هرجوریه طاقت بیارم 


اسیرم بین عشق و بی خیالی


چه دنیای غریبی بی تو دارم


میترسم توی تنهایی بمیرم


کمک کن تا دوباره جون بگیرم


یه وقتایی به من نزدیک تر شو


دارم حس میکنم از دست میرم


نمی ترسی ببینی برای دیدن تو


یه روز از درد دلتنگی بمیرم


تو که باشی کنارم میخوام دنیا نباشه


تو دستای تو آرامش بگیرم


بگو سهم من از تو چی بوده غیر از این تب


کی رو دارم به جز تنهایی امشب


میخوام امشب بیفته به پای تو غرورم


نمی تونم ببینم از تو دورم


دارم تاوان دلتنگی مو میدم


کنار تو به  آرامش رسیدم


بیا دنیامو زیبا کن دوباره


خدایا از تو زیبا تر ندیدم





موضوع مطلب :

 


 


shd0zlabcbanksiuq84h.jpg


عشق


اونیه که تو آسمون دلت بهترین ستاره تو به نام اون می کنی


عشق


اونیه که به خاطره اون تموم قانونهای روزگارو زیرپا می ذاری و خاطرات شیرین رو جایگزینش می کنی.


عشق


اونیه که وقتی خیلی ناراحتی یا دلت می خواد مث ابر بهاری گریه کنی اون میشه سنگ صبورت و آغوشش می شه پناهگاهت و شونه هاش تکیه گاهی برای اشکهات.


عشق


اونیه که شبها با یاد اون می خوابی با یاد اون غذا می خوری ،حتی با یاد اون آهنگ گوش میدی.


عشق


اونیه که شبها قبل از خواب با رویای با او بودن چشماتو روی هم می ذاری


عشق


اونیه که شبها موقع خواب دوست داری سر اون کنار سر تو باشه


عشق


اونیه که شبها دستاتو زیر بالش یا زیر بغلت پنهون می کنی تا کمبود دستای گرمشو کمتر حس کنی.


عشق


اونیه که دوست داری بوی عطر بدنش بشه تک تک نفسهات.


عشق


اونیه که می خوای اون بشه مهتاب شبها و خورشید روشن زندگیت.


عشق


اونیه که دلت همیشه بهونه ی اونو می گیره هر چند می دونی که گاهی دیدارش ممکن نیست.


عشق


ا ونیه که براش بی تابی می کنی و نا خود آگاه بدنت براش می لرزه.


عشق


اونیه که هر جا میری دوست داری اونم همراهت باشه.


عشق


اونیه که هرکجا میری دوست داری براش سوغاتی بخری حتی اگر نتونی بهش بدی.


عشق


اونیه که تمام حرفها و درد و دلت را دوست داری برای اون بگی.


عشق


اونیه که تو دوست داری اولین کسی که از پیروزی هات با خبر می شه اون باشه.


عشق


اونیه که هر یادگاری یا دست نوشته ای از اون از دنیا با ارزش ترمی شه برات.


عشق






اونیه که موقع درد وقتی اونو می بینی دردت فراموشت می شه.


عشق


اونیه که به خاطر شنیدن صداش حاضری خیلی از زخم زبونها رو تحمل کنی.


عشق


اونیه که تو موقع شادی هات دوست داری اونم کنارت بود و سهمی از این خوشی ها داشت.


عشق


اونیه که به اون اختیار تام میدی تا وارد حریم خصوصی زندگیت بشه.


عشق


اونیه که موقع دلتنگیهات مث ابر پر بارون آسمون دلت رو تصاحب می کنه.


عشق


اونیه که برای دیدنش لحظه شماری می کنی.


عشق


اونیه که از دوری اون قلم دست می گیری و هر چه احساسه رو روی یه تیکه کاغذ می آری.


و عشق اونیه که هیچ وقت نمی تونی فراموشش کنی




موضوع مطلب :

دوشنبه 3 بهمن 90 :: 10:33 صبح ::  نویسنده : مرتضی غلامی منامن


  


  دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم 


 شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم 


 انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده 


آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده


  دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم 


 تو روزگار بی کسی یه عمر که دربدرم


 حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم 


  من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم 


  دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن


  نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن 


 منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم 


  برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم 


 آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن 


 نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن  


 



 


دلم گرفته برایت ولی اجازه ندارم


 

که از نسیم و پرنده سراغی از تو بگیرم


 





موضوع مطلب :

سه شنبه 20 دی 90 :: 11:10 صبح ::  نویسنده : مرتضی غلامی منامن

 


 

 

پسری با پدرش در رختخواب
درد ودل می کرد با چشمی پر آب      
گفت :بابا حالم اصلا ً خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم توی سر
روی دستت باد کردم ای پدر

سن من از 26 افزون شده
دل میان سینه غرق خون شده

هیچکس لیلای این مجنون نشد
همسری از بهر من مفتون نشد

غم میان سینه شد انباشته

بوی ترشی خانه را برداشته

پدرش چون حرف هایش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت

پسرم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن
این همه دختر یکی را تور کن

گفت آن دم :پدر محبوب من
ای رفیق مهربان و خوب من

گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و چشم پاکم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر دختران
مغز خر خوردم مگر چون دیگران؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با شهین و مهرخ و ایضاً سحر

با سه تا شان رفته بودیم سینما

بگذریم از ما بقیه ماجرا

یک سری ، بر گل پری عاشق شدم
او خرم کرد، وانگهی فارغ شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید

آزیتای حاج قلی اصغر شله
یک زمانی عاشقش گشتم بله

بعد اوهم یار من آن یاس بود
دختری زیبا و پر احساس بود

بعد از این احساسی پر ادعا
شد رفیق من کمی هم المیرا

بعد او هم عاشق مینا شدم
بعد مینا عاشق تینا شدم


بعد تینا عاشق سارا شدم
بعد سارا عاشق لعیا شدم

پدرش آمد میان حرف او
گفت ساکت شو دیگر فتنه جو

گرچه من هم در زمان بی زنی
روز و شب بودم به فکر یک زنی

لیک جز آنکه بداری مادری
دل نمی دادم به هر جور دختری

خاک عالم بر سرت، خیلی بدی
واقعا ً که پوز بابا را زدی




موضوع مطلب :

پنج شنبه 15 دی 90 :: 9:10 عصر ::  نویسنده : مرتضی غلامی منامن

 


عاشقم بر خط زیبا عاشقم بر شعر ناب

آنچه می بخشد مرا شور و شکوه و التهاب

 

بر طبیعت بر خدا بر روشنی بر دوستی

عاشقم بر سبزه و گل عاشقم بر آفتاب

 

عاشقم بر آنچه ایزد آفرید و هدیه کرد

کوه ، آتش ، ابر، تندر، آسمان ، دریا ، سراب

 

دوست دارم زندگی را دوست دارم عشق را

آنچه می ماند به جا و نیست نقش یک حباب

 

دوست دارم رویش و بالیدن و پرواز را

عاشقم بر آنچه بخشد بر تکاپویم شتاب

 

ساده ام من، صاف و صادق، بی ریا، یکرنگ، پاک

واژه ها سر می کشند از عمق جانم بی حجاب

 

شعله هایی در نهان دارم که می سازد مرا

غرق در دنیای خویشم فارغ از هر اضطراب

 

آنچه گفتم حاصل یک عمر افکار من است

بی سبب پنهان نکردم چهره در زیر نقاب

 

ارج بنهادم به پاکی عشق، ایمان، مردمی

آنچه را خواندم فراوان روی اوراق کتاب

 

بودن ما گاهی از اندوه دارد سایه ای

می شود منها کنیم این غصه ها را از حساب

 

گر دو راهی باشد از نابودن و بودن بدان

شاد و سرخوش می کنم من بودنم را انتخاب

 

زندگی حتی اگر یک پرسش مرموز بود

می توان با " مهربانی" گشت دنبال جواب




موضوع مطلب :

سه شنبه 13 دی 90 :: 9:42 عصر ::  نویسنده : مرتضی غلامی منامن

اینگونه نگاه کنید...



مرد را به عقلش نه به ثروتش

.

زن را به وفایش نه به جمالش

.

دوست را به محبتش نه به کلامش

.

عاشق را به صبرش نه به ادعایش

.

مال را به برکتش نه به مقدارش

.

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

.

اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش

.

غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

.

درس را به استادش نه به سختیش

.

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

.

مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش

.

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

.

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش

.

دل را به پاکیش نه به صاحبش

.

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

.

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش




موضوع مطلب :


 
   
-----------------------------------------
-------------------------- -------------------------------

زیر باران

------------------------- دریافت کد شکل ایکون

---------------------------- وبلاگ نیوز-لینکباکس وبلاگ نویسان استان اردبیل-